تبليغاتX
شفايي

شفايي

بار ديگر کوچيان مسلح به هزارستان هجوم بردند. روستانيان بي دفاع و مظلوم آن ساحات امن کشور را مجبور به ترک خانه هايشان کرده و چندين قريه را آتش زدند. افراد مسلح آنطرف سرحد افغانستان  بنام کوچي به افغانستان آمده و يکي از امنترين مناطق کشور را نا امن ساخته اند. سال گذشته نيز آنها به هزارستان هجوم برده و مردم منطقه را به زور سلاح و ايجاد رعب و وحشت مجبور به ترک مناطق مسکوني شان کردند. تجاوز سال گذشته فاجعه ای بزرگي را ايجاد کرد که بر اثر آن بيش از 2000 خانوار از ولسوالي بهسود آواره شدند. خسارات زيادی بر مردم بهسود وارد گرديد. سر انجام مردم محل از حمايت دولت نا اميد شده و خود به دفاع از منطقه ای شان پرداختند. در جنگ سال گذشته عده ای کشته و زخمي شدند. انتظار مي رفت که امسال جلو ورود کوچي ها گرفته شود و اين معضل از طريق دولت بطور اساسي حل گردد، اما دولت نه تنها که به حل اساسي اين قضيه اقدام نکرده است، بلکه در اساسي ترين وظيفه اش که تامين امنيت شهروندانش است کوتاهي نموده است. در نا امني هزارستان، دولت کاملا مقصر است، زيرا کوچي ها اجازه يافته اند که مسلح داخل هزارستان شوند و با زور اسلحه امنيت منطقه را بر هم بزنند. از جانب ديگرکميسيون نام نهاد دولت که در سال گذشته برای حل مشکل کوچي ها و هزاره ها ايجاد شد، هيچ کار مثبتي را تاکنون انجام نداده است. عليرغم تقاضاهای مکرر هزاره ها برای جلوگيری از تجاوز کوچيان مسلح و حل اساسي اين مشکل، دولت آقای کرزی جلو کوچي ها را نگرفته و به خواهشات هزاره ها توجه نکرده است. حتي اين احتمال بعيد نيست که خود دولت مشوق رفتن کوچي ها به هزارستان باشد، زيرا مشکل است باور کرد که کوچي ها بدون حمايت دولت تصميم به اشغال هزارستان گرفته باشند. مسلح بودن کوچي ها که دولت هيچ ممانعتي نکرده است اين احتمال را تقويت مي کند. 

تجاوز همه ساله ای کوچيها به هزارستان ادامه ای ستم های تاريخي، غارت گريها، کوچانيدن های اجباری بوميان، قتل عامها و اجرای طرحهای نژادپرستانه و غير انساني حاکمان گذشته است. آيا ما هنوز در دوره های ظالمانه ای گذشته قرار داريم و يا در عصر به اصطلاح نو دموکراتيک و برابری؟ نظام افغانستان بر اساس ارزشهای حقوق بشر و برابری بنيان گذاشته شده است، ولي با تاسف عمکردها مطابق به اين ارزشها نيستند، زيرا کسانيکه قدرت را در دست دارند، با اين ارزشها بي گانه و دوگانه اند. شعارهای فريبانه ای دموکراتيک و برابری و برادری سر مي دهند، ولي افکار و عملکردهايشان غالبا" بر محور نژاد پرستي و پشتون سالاری و کوچي سالاری  استوار و بر قرار اند؟ چه فرقي بين شهروندان صلحجو و حامي دولت افغانستان که به قوانين کشور و تصاميم دولت احترام گذاشته و با وجود بي عدالتيهای آشکار در تقسيم کمکهای مالي و بازسازی، اما مصالح عليای کشورشان را بالاتر از همه چيز دانسته و سکوت کرده و همچنان از دولت افغانستان و جامعه ای بين المللي حمايت کرده اند و بر عکس کوچي ها که از زمان سقوط رژيم طالبان تاکنون نظام موجود در افغانستان را از اساس قبول ندارند. با دولت مي جنگند، مردم ملکي و نظامي را مي کشند. مکاتب، شفاخانه ها، پل ها، سرک ها، شهرها و دهات اين وطن را آتش مي زنند. مواد مخدر را که در قانون اساسي افغانستان منع شده است توليد مي کنند و مي فروشند. استقلال و تماميت ارضي افغانستان را به خطر انداخته اند. به دستور سازمانهای جاسوسي دولتهای دشمن افغانستان عمل مي کنند و خدمتگذار آنها اند؛ به هيچ انساني حتي پشتون و هم تبار خود رحم نمي کنند، حتي طفلان معصوم و زنان را مي کشند؛ چرا با اين تفاوتهای فاحش هنوز دولت آقای کرزی جانبدارانه و قومي عمل مي کند؟ صبر و سکوت تا کي؟ داشتن اميد و دلخوشي به چه؟  

بنا بر گزارشات دولت ايالات متحده ای امريکا و اتحاديه اروپا تا دسمبر سال 2007 عيسوی مبلغ 27 ميليارد دالر در افغانستان مصرف شده است. اين پولهای هنگفت چه شده اند؟ چه مقدار اين مبلغ در مناطق محروم چون هزاره جات مصرف شده است؟ چند روز پيش خانم لورا بوش در افتتاح يک سرک دو کيلومتری در شهرباميان شرکت کرد. اين واقعه ای تکان دهنده، اما حقيقت مطلق بيانگر آن است که حتي مرکز هزارستان که يک شهر توريستي و تاريخي و مهم است هنوز سرک هايش خامه و مردمانش بي خانه و در غارها زندگي مي کنند، مکاتب و دانشگاهش از کمبود امکانات در حال سقوط اند؛ ولي در مقايسه با آن صدها مکتب و سرک و شفاخانه و ...، در جنوب و شرق کشور که مردم آن مناطق سرشار از ميلياردها دالر عايد مواد مخدر اند و در مجاورت مرز قرار دارند و به تجارت و کار کسب مختلف مشغول مي باشند، ساخته شده و پس از اعمار و صرف هزينه های چند ميليوني، اکثر اين اماکن آتش زده شده اند. اين چه عدالت و چه سياستي است؟ سکوت برای چه؟ احترام به کدام قانون و کدام دولت؟ رای به کدام رئيس جمهور؟ حمايت از کي و برای چه؟ طالبان و کوچيان از سوی کي ها و چرا و به چه مقاصد و اهدافي مورد الطاف و مرحمت قرار مي گيرند؟ دولتي که قانون اساسي اش را خود نقض مي کند، دولتي که خادمان اين کشور را سرزنش کرده و به فراموشي مي سپارد و بر عکس به جنايتکاران و ناقضان قانون و دشمنان اين سرزمين هم کاسه مي شود. چرا دولت به آنهايي که خلاف قانون اساسي در جنوب و شرق کشور مواد مخدر مي کارند، کاری ندارد و بر عکس به آنها پول مي دهد و تشويق مي کند که از دو راه در آمد داشته باشند؛ از راه نا مشروع و خلاف قانون با حمايت دولت و راه دوم از طريق قانوني با پولهای گزاف جامعه ای بين المللي تحت نام حمايت زارعان و قاچاقچيان مواد مخدر به امتياز و افتخار اينکه آنها قانون را ناقض کرده اند؛ به چه چنين سياست خنده آور و شرم آور و دوگانه چه نامي را مي توان گذاشت؟ اين نقض قانون اساسي کشور نيست؟ اين دوگانگي در اجرای قانون نيست؟ برای عده ای از شهروندان افغانستان قانون به اجرا گذاشته مي شود و برای عده ای ديگر اصلا قانون وجود ندارد. چرا دولت به ديگر نقاط کشور و شهروندان غير پشتون اين سرزمين اجازه نمي دهد که مانند پشتونهای جنوب و شرق از عايدات مواد مخدر و کمکهای دولتي، مساويانه و عادلانه بر خوردار شوند؟ سياست دولت در امور مواد مخدر و در توسعه و بازسازی کشور مانند خيلي از سياستها و عملکرهايش کاملا"  مغرضانه و قومگرايانه و خلاف قانون اساسي بوده است. شعار دولت اين بوده است که زارعان مواد مخدرفقير اند، به آنها بايد کمک مالي شود و به آنها اجازه داده شود که بتدريج دست از توليد و فروش مواد مخدر بکشند. يعني اينکه هرکسي که فقير است قانون منع مواد مخدر بر آنها اجرا نمي شود. عجب دولت و قانون غريب پر و جالبي که فقط مردم يک منطقه و يک نژاد و متعلق به يک زبان را استثنا" فقير مي داند و قانون را بر آنها اجرا نمي کند. از ديد سران دولت، ديگر باشندگان افغانستان همه غني و دارا هستند و فقر در ديگر مناطق افغانستان وجود ندارد. کافي است که مروری بر عملکردها و سياستهای دو گانه و تبعيض آميز دولت در هفت سال گذشته شود، آنگاه به روشني پي مي بريم که حقايق چه است. از سياست يک بام و دو هوای دولت در امور مواد مخدر و جرايم که بگذريم در ديگر مسايل نيز همانند آن عمل شده است. بعنوان مثال دولت هرچه در توان داشته است کمکها را به بهانه ای آرام ساختن جنگ به جنوب و شرق کشور سوق داده است. يعني جامعه ای بين المللي را فريب داده تا به مخالفين دولت که از مناطق شرقي و جنوبي کشور اند، باج و خراج داده شود تا از طريق سرازيرشدن کمکهای سر سام آور،  امنيت را تامين کند؛ اما کدام امنيت؟ امنيتي که مخالفين در پايتخت کشور و آنهم در روز چون پيروزی مجاهدين و با حضور دهها هزار قوای مسلح دولت و جامعه ای بين المللي  موفق شدند با چند نفر برهم بزنند؟ امنيتي زندان قندهار و پل چرخي و هتل سرينای کابل؟ اساسا" آنهايي که با دولت و مردم افغانستان مي جنگند جنايتکارند، چرا به آنها و حاميان آنها در منطقه باج سبيل داده شود؟ ادامه ای اين سياست غلط باعث مي شود که ديگر مناطق کشور نيز سلاح گرفته و جنگ کنند و مواد مخدر بکارند و از قانون پيروی ننمايند؛ چون پيامد اين سياست دوگانه اين است که اگر آرام باشيد و از قانون و دولت پيروی کنيد، نه تنها که قانون يکجانبه بر شما تطبيق خواهد شد و هيچ کمکي به شما تعلق نخواهد گرفت، بلکه  بلای بنام کوچي را از جنوب و شرق و پاکستان جمع کرده و مسلح نموده و بر سر خانه و منطقه ای شما رها مي کنند تا جزای خير خود را ببنيد. جرم هزاره ها به جز اين چه مي تواند باشد؟ هزاره ها چه کرده اند که چنين ظلم و تبعيضي بر آنها اعمال مي شود؟


کوچي کيست؟ کوچي اغلب طالب اند و طالب يعني دشمن ملت افغانستان. شما هرچه به اين دهشت افگنان طالب و کوچي باج و خراج بدهيد و آنها را افغاني و از خود خطاب کنيد، در دولت شريک سازيد، اما بدانيد که آنها نوکر حلقه بگوش و مزدوران سازمان جاسوسي پاکستان اند. آنها اگر افغاني باشند دست به چنين اعمال ضد بشری نمي زدند، افغاني و ملي مي انديشيدند، مکاتب اين سرزمين را آتش نمي زدند، فرزندان اين وطن را از تحصيل و کسب دانش منع نمي کردند، مادران رنج ديده ای این خاک را بعزا و محروميت نمي کشاندند، آثار تاريخي در موزيم های اين کشور را به اربابان پاکستاني شان هديه نمي کردند، مجسمه های بود را نابود نمي ساختند، تاکهای انگور شمالي را نمي سوختاندند، دهها هزار مردم غير نظامي را قتل عام نمي کردند. استقلال اين سرزمين را به خطر نمي انداختند. نوکر پاکستاني و ايراني و عرب نمي شدند. اگر مي جنگيدند، مانند اجداد ما مردانه مي جنگيدند و به زنان و کودکان کاری نداشتند؛ اما آنها افغاني نيستند. به اين سرزمين تعلق ندارند و آب از آبشخور دشمن خورده اند و مغزشويي شده اند.
 

آقايان قبيله گرا در دولت، نيرنگ و دغل بازی را بس کنيد. مردم را احمق فکر نکنيد، همه مي دانند که چه مي کنيد. اگر سياستهای مغرضانه ای خود را اصلاح ننماييد، در انتخابات سال آينده چنان سيلي ازين مردم صبور بخوريد که هرگز به دايره ای قدرت بر نگرديد. با مردم صادقانه و بدون تبعيض بر خورد کنيد. نا رضايتي مردم از فساد، تبعيض، نا امني، بي لياقتي، بي توجهي و سهل انگاری و سياستهای يک بام و دوهوای شما در حد انفجار رسيده است. مردم پيشمان شده اند که سلاحهای شان را تسليم کرده اند و حالا دوباره در صدد خريدن اسلحه و تامين امنيت شان بر آمده اند. اين چه قانوني است که مردم هزاره و تاجيک و ازبک بايد خلع سلاح شوند، ولي پشتونها مسلح بمانند. چرا کوچي ها بلا استثنا همه مسلح اند و با اينکه در سال گذشته آنها مسلحانه به هزاره جات حمله بردند و مي بايست توسط دولت خلع سلاح مي شدند، اما امسال از سال قبل مسلح تر و مجهزتر اجازه ای ورود به هزاره جات را يافته اند. آيا دولت به حساسيت قضيه واقف نبوده است؟ آيا قانون خلع سلاح و پروسه ای " دی دی آر" شامل کوچي ها نمي شود؟ کوچي چه دارد که از بقيه ای شهروندان افغانستان بالاتر اند و امتيازات بيشتر مي گيرند؟ چرا کوچي همه چيزش استثنايي است؟  برای آنها نه قانون است، نه سئوال و نه پيگرد قانوني. مکاتب سيار، اماکن رای دهي سيار، سهميه های ويژه، کشت و قاچاق اسلحه و مواد مخدر بطور آزاد، جرم و جنايت آزاد. نداشتن تذکره و تابعيت آزاد و ...، نام اين تبعيضات و دوگانگي حکومت جناب کرزی را چه مي توان گذاشت؟ دموکراسي؟ برابری؟ برادری؟ وحدت ملي؟ حاکميت قانون؟ مبارزه با فساد؟ مبارزه با تبعيض نژادی؟ ملت سازی؟ حقوق بشر و ارزشهای انساني؟ تامين امنيت؟ عدالت انتقالي؟ مساوات؟ رسيدن به مدينه ای فاضله؟ وچه؟  اين بار کج است و بار کج به مقصد نمي رسد؛ مگر اينکه راست شود.
 

آقایان کاخ نشين در کابل؛ با احساسات پاک اين مردم نجيب و شريف که هنوز چشم اميد به فردای بهتر، به صلح و امنيت و عدالت و برابری برای همه، دوخته اند و به عدالت اجتماعي نظام مبتني بردموکراسي هنوز باور دارند، بازی نکنيد. نيرنگ و فريب و نژادگرايي و قبيله سالاری را بس نماييد. ما در عصر امير عبدالرحمان غدار و حاکمان خائن گذشته قرار نداريم؛ بلکه ما در زماني هستيم که بر گشت به گذشته و احيای کوچي سالاری نا ممکن است. بياييد مردم اين سرزمين را يکسان و برابر بشماريم و احترام کنيم. بياييد ريشه های نژادپرستي و قبيله گرايي را بخشکانيم. بياييد هرکس را بدون در نظر داشت نژاد و زبان و محل سکونتش بنابر کارکردهايش امتياز دهيم. بين خائن و خادم، بين دوست و دشمن، بين صلجو و جنگ طلب، بين خرابکار و آبادگر، بين پيرو قانون و ناقض قانون فرق قايل شويم تا حاکميت قانون و عدالت و برابری و برادری در اين کشور چند فرهنگي و چند زباني و چند قومي تامين شود و آينده ای اين سرزمين تضمين گردد. کسي بخاطر پشتون بودن از راههای نا مشروعي چون مواد مخدر با حمايت دولت در آمد نداشته باشد، قانون يک بام و دو هوا نباشد، تروريست پشتون و غير پشتون و يا بعبارت جناب کرزی تروريست بيگانه و طالب خودی وجود نداشته باشد، هرکس خوب بود و اصلاح شد با او احسان شود و هرکس بد بود و غير قابل اصلاح، با او بر خورد قانوني گردد، فرقي نمي کند که اين افراد خلافکار هزاره باشند و يا پشتون و تاجيک و ازبک و...، هرکس پاداش و جزای اعمال خود را مطابق به قانون بدون استثنا بگيرد.  اجازه دهيم بدون تبعيض قانون رعايت شود. فرق بين خوب و بد وجود داشته باشد. به اين طريق مردم به مسئولين امور اعتماد کنند، فساد در دولت از بين برده شود. بين ملت و دولت رابطه ای نزديک وناگسستني برقرار گردد. دشمن خارجي در درون جامعه ای ما رخنه نتواند. تهداب فرهنگ وطن دوستي،  برادری و برابری و مساوات در اين کشور گذاشته شود و ما از حلقات کوچک قومگرايي بيرون آمده و بسوی ملت سازی بر اساس دموکراسي، ارزشهای والای انساني، برابری و عدالت اجتماعي و ملت واحد اسلامي رو آوريم و در نتيجه جامعه ای چند فرهنگي و چند قومي و چند زباني ما که مانند دسترخوان رنگارنگ و کامل و باغ پر از ميوه ها و گلهای متنوع  آراسته شده اند، به شکوفايي و پويايي برسد و ما به وحدت ملي نايل گرديم. نبايد پايه سنگ بنای دموکراسي درکشور ما کج و بر اساس انديشه های غلط و نا درست اميران و شاهان مستبد گذشته و افراد کجدار و مريض نژاد پرست حاضر که متاسفانه عده ای کثير از آنها بر شاهرگهای حياتي اين مملکت دست يافته اند و بر اساس مفکوره ای غلط شان سد آهنين پروسه ای ملت سازی در کشور ما اند، قرار داده شود. دموکراسي و ارزشهای حقوق بشر بايد  با اعمال نژاد پرستانه و شرم آور راسيسم آلوده و فاسد نگردد. لا اقل اين مسموم سازی تحت نام پاک اسلام، دموکراسي و حقوق بشر و برابری و خدمت به مردم انجام نشود، آنهايي که در اين راههای نادرست مي روند آشکارا بيرق و لباس نژادپرستي را مانند هتلر نازی بر تن کرده و شعار قوم سالاری سر دهند تا فريب و نيرنگ مردم درکار نباشد.
 

اگر تبعيضات و تعصبات نژادی، زباني، مذهبي، منطقوی دردولت وجود نداشته باشد، اگر معيار استانداردی برای تشخيص خوب و بد در اين کشور باشد، هر ساله کوچي های مسلح به هزارستان هجوم نمي آورند. آنها خلع سلاح مي شوند. جلو تجاوزات و قانون شکني شان گرفته مي شود. به آنعده از کوچي هايي که تابعيت افغانستان را ندارند اجازه ای ورود غير قانوني به خاک افغانستان داده نمي شود. صدها هزار حيوان آنها به دره های خشک و کم حاصل و پر جمعيت هزارستان اجازه ای ورود نمي يابند تا در فصل برداشت زراعتي تمام حاصلات مردم فقير آن ديار را چپاول کنند. اگر وجدان بيدار و عادلي وجود داشته باشد از چنين ستم تاريخي و تداوم اين ستم تاريخي حمايت نمي کند. به گذشته های تاريخي و ريشه های هجوم کوچي ها به هزارستان و غصب زمين های مردم آن منطقه مي انديشد و تاريخ را مطالعه مي کند و به اين ظلم و تبعيض آپارتايدی صد ساله خاتمه مي بخشد. کوچي های فقير و بي بضاعت افغانستان را تشخيص داده و به آنها مطابق به قانون اساسي افغانستان اماکن شايسته و مناسبي را اختصاص  مي دهد. از رفتن آنها  به ديگر مناطق مسکوني کشور جلوگيری مي کند؛ اما افسوس که چنين نيست، متاسفانه دولت افغانستان حامي کوچي ها و اعمال تجاوزکارانه آنها مي باشد. اگر سئوال شود که فرق يک کوچي و يک روستايي هزاره چيست؟ پاسخ روشن است. کوچي مهاجم است. از پاکستان و از مناطق جنوب و شرق افغانستان به هزارستان آمده و مي خواهد مانند دوره های استبدادی گذشته اراضي مردم بومي افغانستان در مناطق مرکزی را غصب کند. کوچي خواهان استبداد حاکمان گذشته است و خواستار احيای ظلمها و بي عدالتي های گذشته است. يک هزاره هيچ وقت به جنوب و شرق افغانستان و يا به پاکستان تجاوز نکرده است. اين کوچي است که هر ساله به هزارستان آمده و زندگي سخت مردم منطقه را سخت تر مي سازد. کوچي هنوز هويت نا شناخته دارد، به اين معني که تذکره ای افغانستان را ندارند، هيچ وقت مکلفيت عسکری را در افغانستان نگذرانده اند، ولي هزاره ها هميشه تابع قوانين کشور بوده و مکلفيت عسکری شان را انجام داده اند. کوچي هيچ وقت به دولت ماليات نداده است، ولي هزاره ها از دارائيهای شان نه تنها که ماليات معمول را پرداخته اند، بلکه ساليان طولاني ماليات اجباری اضافي و غرامات جنگي  ظالمانه دولتهای خود کامه و ستمگر گذشته را که بر آنها تحميل شده بود، نيز پرداخته اند. يک هزاره به قوانين کشور احترام مي گذارد و يک کوچي آنرا نقض مي کند. کوچي ها هنوز تا دندان مسلح اند و هزاره ها خلع سلاح شده اند. کوچي ها اغلب حامي طالبان و دشمنان افغانستان اند، ولي هزاره ها از دولت افغانستان و جامعه ای جهاني حمايت مي کنند. اغلب کوچي ها مخالف فرهنگ و تمدن اند و مکاتب و آبادی را مي سوزانند و حملات انتحاری را انجام مي دهند، اما هزاره ها به دانش و مکتب علاقه دارند و در صلح و قانونيت زندگي مي نمايند؛ با وجود اين تفاوتهای آشکار چرا دولت جناب کرزی از کوچي ها حمايت مي کند؟ چرا به آنها اجازه ای هجوم و نا امن ساختن مناطق امن کشور را داده است؟ چرا ايشان نمي خواهد معضل کوچي حل شود؟
 

اگر دولت بخواهد مشکل کوچي ها و هزاره ها به آساني قابل حل است. نزاع هردو طرف بر سر زمين است. دولت برای حل اين قضيه مي تواند مطابق به ماده چهاردهم قانون اساسي برای اسکان کوچي ها اقدام نمايد. ابتدا کوچي های افغاني و پاکستاني را از هم تفکيک کند. سپس به کوچي های افغاني مکان مناسبي را که مزاحمت و خسارت به ديگر شهروندان افغانستان نرسانند اختصاص دهد. در عوض ورود کوچي ها را به هزارستان و شمال کشور منع نمايد. با اين طرح، کوچي ها صاحب زمين مي شوند و هزاره ها و ديگر شهروندان افغانستان مورد تعرض و تجاوز کوچي ها قرار نمي گيرند. در غير آنصورت اراضي کم حاصل مناطق مرکزی کشور که در سالهای اخير با بازگشت مهاجرين بر تعداد جمعيت آن افزوده شده است، قطعا کافي نبوده و جنگ بر سر زمين همراه با حساسيتهای قومي و تاريخي وضع موجود را بسوی ميدان جنگهای خونين داخلي سوق داده و امنيت ملي و وحدت ملي افغانستان را به خطر مي اندازد. 

 حامد شفايي

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:20  توسط شفايي  | 

بقلم حامد شفايي

 

 

مقدمه

 

در تاريخ 8 اپريل 2008 وقتي اخبار بي سي سي را گوش مي کردم، مصاحبه استاد امان الله حيدر زاد را شنيدم که خبرنگار سرويس دری راديو بي بي سي در رابطه با نمايشگاه هنری اش در تالار سازمان ملل متحد در نيويورک با ايشان مصاحبه نموده و استاد ضمن توضيح کارهای هنری و نمايشگاه اش، اشاره ای داشت به بازسازی مجسمه های بودا و موانع آن که اظهارات ايشان بنظرم جالب آمد و اين متن را که بخشي از مصاحبه ای ايشان نيز در آن شامل است تهيه نمودم.

در اين نوشته دو موضوع قابل توجه قرار گرفته است. اول اينکه چرا مجسمه های بودا از بين برده شدند و چرا عده ای از عاملين اين جنايت بدون هيچ پاسخگويي در کابل و شهرهای تحت کنترل دولت آسوده و امن زندگي مي کنند و حتي عده ای از آنها در دولت کار مي کنند و يا با دولت روابط نزديک دارند؟

دوم اينکه، چرا دولت افغانستان عليرغم تمايل جامعه ای جهاني نمي خواهد مجسمه های بودا بازسازی شوند؟

 

 

تخريب بت های باميان

 

در ماه مارچ 2001 طالبان مجسمه های بودا را در باميان تخريب نمودند. مردم افغانستان، دانشمندان، سازمانهای بين المللي و دولتهای جهان بويژه کشورهای اسلامي تلاش نمودند که طالبان را از عمل تخريب مجسمه های بودا باز دارند؛ اما گروه طالبان با نهايت لجاجت و بي خردی تنديسهای کم نظير بودا را نابود ساختند. حتي بعضي کشورها حاضر شدند بت ها را بخرند و آنها را از دست طالبان نجات دهند، ولي طالبان حاضر بفروش آنها نشدند. چرا طالبان در امر تخريب مجسمه های بودا در باميان اينقدر جدی بر خورد کردند که تقاضاهای تمام جهان، بشمول کشورهای اسلامي و علمای اسلام را نپذيرفتند؟ طالبان که مواد مخدر مي فروشند، چرا مجسمه های بودا را نفروختند؟ آنها که وطن خود را فروخته اند، چرا مجسمه ها را نفروختند؟ آنها که بخاطر پول دست به هرکاری شرم آوری زده اند، چرا از سود فروش مجسمه های بودا دست برداشتند؟ آيا ترس ازين داشتند که مسلمانان آنها را بت فروش بگويند؟ پس چرا تکه های منفجر شده ای بودا را به پاکستان برده و در بازارهای توريستي آنها فروختند؟ چرا آثار باستاني موزيم های افغانستان را که شامل دوره ای بودايي نيز بودند، به بازارهای پاکستان برده و بفروش گذاشتند؟

طالبان انگيزه ای نابودی تنديس های بودا را اسلامي اعلام کردند، اما کاملا روشن است که اين دليل اصلي تخريب بت های باميان نبودند؛ زيرا اسلام بر انديشه و تعقل تاکيد دارد و اين کار با هيچ عقل آدمزاد در قرن 21 سازگار نيست. اسلام در زمان خلفای راشدين، بويژه در عصر خلافت عمر ابن خطاب به مصر و ايران و افغانستان گسترش يافت. در اين زمان مسلمانان آثار باستاني مصر، ايران و افغانستان را از بين نبردند. تنها در شهر شيراز ايران آثار زيادی از پادشاهان قديم امپراطوری فارس وجود دارند که تقريبا همه تا بحال سالم حفظ شده اند. همينطور آثار باستاني مصر و مجسمه های بودا در باميان سالم و دست نخورده باقي ماندند. چرا صحابه ای پيامبر اسلام آثار فرعونيان بوداييان، زرتشتيان و آتش پرستان را نابود نساختند؟ دليل آن روشن است. آنها به اجسام بي روح کاری نداشتند، انسان و فکر انسان را تنوير مي کردند. اسلام قلبهای انسانها را تسخير کرد و به اين طريق سريع توسعه يافت. در افغانستان هيچ کس بت را نمي پرستد و وجود مجسمه های بودا فقط گذشته ای تاريخي و مدنيت کهن اين سرزمين باستان را نشان مي داد و شايد همين دليل باعث تخريب آنها شدند.

 

به هر صورت مجسمه های بودا از جمله بزرگترين اثار باستاني جهان شمرده مي شدند و نشانگر تمدن در سرزمين که اکنون افغانستان ناميده مي شود، بودند. اين تنديسهای بي نظير و بسيار با ارزش مي توانستند سالانه هزاران جهان گرد را به افغانستان جلب کرده و باعث فخر و غرور شهروندان افغانستان شده و از لحاظ اقتصادی نيز منبع عايداتي خوبي برای افغانستان باشد. از اهميت مادی و تاريخي آنها که بگذريم، اين مجسمه ها به همان اندازه که اماکن مقدس مسلمانها مانند مکه و مدينه برای ما ارزش دارند، برای صدها ميليون بودايي، با اهميت و مقدس بودند. اگر پيروان ديگر مذاهب اماکن مقدس ما مسلمانان را تخريب کنند، چه احساس مي کنيم؟ عکس العمل مسلمانان چه خواهد بود؟ هزار آفرين بر صبر و شکيبايي و گذشت بودايي های جهان! ما نمي دانيم و نمي توانيم درک کنيم که حدود يک ميليارد بودايي پس از تخريب تنديس های بودا چه احساسي داشتند. هيچ مسلماني بخاطر اين جنايت بشری از انها عذرخواهي نکرد. شايد ما هيچ وقت به عمق اين جنايت ضد بشری پي نبريم، اما حقيقت آن است که اينکار از هر لحاظ و از هر زاويه ای که ديده شود، يک جنايت هولناک و وحشيانه بوده و در هيچ قاموسي نمي گنجد.

 

طالبان که از هيچ جرم و جنايتي تاکنون دريغ نکرده اند، با تخريب مجسمه های بودا مرتکب يک جنايت بشری نا بخشدني شدند و بايد روزی بخاطر جنايت عليه بشريت و خيانت ملي محاکمه شوند. يکي از کساني که در اين کار نقش رهبری داشت و فعلا بدون هيچ مشکلي در افغانستان زندگي مي کند وزير خارجه ای امارت طالبان مولوی متوکل است، وی از دولت آقای کرزی مصئونيت سياسي دارد و بدون توجه به گذشته اش مانند خيلي از جنايتکاران طالبان آرام و سربلند زندگي مي کند. در رابطه با آثار باستاني و تاريخي افغانستان آقای متوکل نظر خود را در ملاقات با نماينده ای سازمان ملل روشن مي سازد. آقای فرانسس وندرل که اکنون نماينده ويژه ای اتحاديه اروپا در افغانستان است، در زمان تخريب بت ها، بحيث نماينده ويژه ای سازمان ملل متحد از طرف محترم کوفي انان سر منشي ملل متحد با مولوی متوکل ملاقات نمود و خواستار عدم تخريب بت ها باميان شد، اما متوکل گفت:« آثار متروکه جز افتخارات ما نيستند. سربازان ما به شدت مصروف تخريب بخش های باقيمانده آنها هستند. به زودی تخريب تکميل می شود. ما از تمام امکانات دست داشته ای خويش در تخريب هر چه زود تر مجسمه ها استفاده ميکنيم. بحث توقف درينجا اصلاً مطرح نيست. ». متوکل همچنان افتخارانه اعلام نمود که تا کنون صد ها آثار تاريخی ديگر در نقاط مختلف ديگر از طرف عمارت اسلامی از بين برده شده اند. (هارون امير زاده، 2006).

 

حالا سئوال اينجاست که چرا چنين خائنان ملي بخشيده مي شوند؟ آيا سران دولت در بخشيدن آنها خود مرتکب خيانت ملي نمي شوند؟ اعضای رهبری طالبان که از هيچ جنايت ضد بشری و خيانت ملي تاکنون دريغ نکرده اند، چرا و به کدام اساسي عفو مي گردند؟ سود اين کار تا بحال چه بوده است؟ هيچ افغاني با هر انديشه ای ديني که بوده است، مانند طالبان دست به جنايت نزده است. اينکار روی طالبان را در تاريخ برای هميشه سياه کرد. هر کسي تاريخ افغانستان را بخواند بر کساني که مرتکب اين جنايت شدند، لعنت مي کند.

يادم است که در سال 2001 تلويزيون فنلند از من سئوال کرد که چرا طالبان بت های باميان را خراب کردند؟ من گفتم که بت های باميان و هزاران اثر تاريخي که طالبان از بين برده اند، تاريخ و هويت و گذشته ای ملت افغانستان را نشان مي دهند. اعمال طالبان 3 هدف را نشان مي دهند: با از بين بردن آثار تاريخي و باستاني افغانستان، گذشته و تاريخ ما را از بين مي برند؛ با کشتارهای جمعي و ارعاب، ساکنان بومي اين سرزمين را محو و مهاجر مي سازند و با مسدود ساختن مکاتب و جلوگيری از تحصيل کودکان، آينده ای افغانستان را نابود مي کنند. پلان آنها اين است که افغانستان و ساکنين آن، نه گذشته و نه حال و نه آينده داشته باشند. کشور و ملتي بي تاريخ، بي هويت، آواره، در بدر، فقير، بي سواد، بي صدا، بي هنر، بي همه چيز، اين است پلان طالبان و دشمنان افغانستان. اين چيزيست که سازمان استخباراتي پاکستان مي خواهد و توسط خائن ترين و جاهل ترين و بي رحم ترين مزدوران خود اجرا مي نمايند.

 

به هر صورت با هزار تآسف و درد و دريغ، آثار باستاني و تاريخي افغانستان از بين برده شدند و طالبان جاهل همان طوريکه صدها مکتب را آتش زده و دود هوا ساختند، کليه آثار باستاني ما را نيز محو کردند. به اين طرز تفکر که مخالف علم و فرهنگ و هنر و ترقي است " ونداليسم" مي گويند که طالبان بدون هيچ ترديدی شامل آن است.

 

در رابطه با تخريب آثار باستاني افغانستان و دلايل آن، نياز به تحقيق و بررسي دقيق است. اميد است که  وزارت فرهنگ افغانستان و ديگر نهادهای ديگر فرهنگي در اين رابطه اقدام نمايد! همچنين عاملين اصلي اين جنايت شناسايي و به محاکمه کشانده شوند. در اين کار ممکن است، بعضي ها در دولت مانند طالبان بيانديشند و حتي اعمال طالبان را بجا بدانند، اما آثار باستاني و تاريخي افغانستان متعلق به مردم است و مردم نگذارند، جنايتکاران بخشيده شوند.   

 

 

چرا با طرحهای بازسازی مجسمه های بودا مخالفت مي شود؟

 

سئوال ديگريکه توجه ما را جلب مي کند اين است که چرا دولت افغانستان تمايلي به بازسازی مجسمه های بودا ندارد؟ جامعه ای بين المللي و از جمله کشور سوئيس حاضر شد که هزينه ای بازسازی تنديس های بودا را بدهد، اما دولت افغانستان قبول نکرده است. چرا؟

استاد امان الله حيدر زاد به تاريخ 8 مارچ 2008 در مصاحبه اش با بخش شبانگاهي سرويس دری بي بي سي پرده از اين حقيقت تلخ برداشته و فرمودند:" در سال 2001 جلالت مآب حامد کرزی مرا به افغانستان دعوت کرد و من رفتم و در باميان تحقيقات خود را آغاز کردم، تصميم گرفتم که مجسمه های بودا را دوباره بسازم، اما متاسفانه وزارت اطلاعات و کلتور نه مارا گذاشت که کار کنيم و نه خودش کاری کرد. امکانات مالي آماده شد و جامعه جهاني علاقمندی خود را نشان داد، اما دولت افغانستان علاقمند به بازسازی مجسمه های بودا نبود. اگر مارا مي گذاشتند، حالا مجسمه های بودا ساخته شده بود، متاسفانه نه ما را گذاشتند و نه خودشان کاری کردند. هنوز هم من اميد وارم که روزی خودم و يا شاگردانم آن مجسمه ها را بازسازی کنيم!". اين اظهارات يک استاد هنر است که ملي انديشيده و ملي عمل مي کند، اما چرا به چنين اشخاصي تا کنون فرصت داده نشده است؟ چرا طرحهای سودمند و ملي چنين اشخاصي پذيرفته نمي شوند؟ قضاوت شما چيست؟ چرا دولت فعلي افغانستان با چنين طرحهای با ارزش و اساسي مخالفت مي کند؟

 

حامد شفايي

10 آپريل 2008، هلسينکي

 

 

ماخذ ها:

هارون امير زاده، 18 مارچ 2006، تروريسم فرهنگی وسه پيشنهاد در پنجمين سال فاجعه مجسمه های بودا

قابل خوانش در انترنت: http://afghanistannews.org/amirzada3.htm

 

استاد امان الله حيدر زاد، 8 آپريل 2008، راديو بي بي سي، بخش شبانگاهي سرويس دری.

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:29  توسط شفايي  | 

 

اين نوشته رامحترم فيل زابريسکي نوشته و توسط محمد علي کريمي بطور عالي ترجمه شده است. من آنرا با علاقمندی خواندم و بنظرم تصوير خوبي از وضعيت فعلي افغانستان و محروميت هزاره ها و واوضاع و احوال فرهنگي، اجتماعي، اقتصادی، سياسي و تاريخي آنها ارائه مي نمايد. نويسنده که يک خارجي است، بيطرفانه از اضلاع و جوانب مختلف به زندگي هزاره ها و موقعيت آنها نگرسته و ديدگاه خودش را نوشته است. در اين نوشته که وقتي آغاز به خواندنش مي کنيد مانند رماني دلچسپي است که هرچه بخوانيد بيشتر علاقمند مي شويد و تا آخرين جمله اش پيش مي رويد و وقتي که تمام مي شود افسوس مي خوريد که چقدر کم بود و اي کاش ادامه مي يافت؛ زندگي دشوار و رقتبار ملت مظلومي را نشان مي دهد که عليرغم تداوم محروميتها و تبعيضات نژادی، مذهبي، لساني و تاريخي و طبقاتي عليه شان، سخت به زندگي و آينده اميد وارند و برای داشتن آينده ای بهتر خود و وطن خويش سخت تلاش مي ورزند ، حتي با تن در دادن به کارهای طاقت فرسا و پايين که ديگران علاقه ای به انجام آنها ندارند، از راه حلال زندگي شان را تامين مي کنند و از راههای نا مشروع رايج چون مواد مخدر و وابستگي به تروريسم و شبکه ای آدم کشي و قاچاق تمويل نمي شوند. با نهايت فقر مي سازند، اما فرزندان خويش را به مکاتب و دانشگاهها مي فرستند. ستمها و تبعيضات آشکار را با بردباری تحمل مي کنند و مي کوشند که خودشان دنيای شان را تغيير دهند. اين داستان حقيقتي است تلخ و اما اميد وار کنند و بيانگر آغاز ملت سازی در جامعه ای هزااره. به هر حال حيف ديدم که اين نوشته ای جالب را در وبلاگ خويش نگذارم تا ديگران نيز با خوانش آن معلومات بدست آورند و اوضاع افغانستان را درک کنند.


خوشحال مي شوم که خوانندگان عزيز نظرات شان را بنويسند تا در نتيجه از مجموع اين نظرات تصويری بهتری از افغانستان و وضعيت زندگي يکي از اقوام بزرگ آن "هزاره ها " بدست آوريم!
 

 

بيگانگان: هزاره های افغانستان

بقلم: فیل زابریسکی
ترجمه ی محمد علی کریمی
( نشنل جیوگرافیک)

هزاره ها مردمی سخت کوش در کار و تحصیل دانش هستند اماچهره آسیایی و ایمان و اعتقادشان به عنوان یک شیعه مسلمان, دیر زمانی است که باعث شده مورد آماج و حمله قرار گیرند. آیا هزاره ها موفق به یافتن زندگی بهتری در عصر بعد از طالبان خواهند شد؟

 

در قلب افغانستان فضایی خالی به چشم میخورد, غیبتی بهت آور, آنجا که مجسمه های عظیم بودا روزگاری قد برافراشته بودند. درماه مارس 2001, آخرین روزهای اقتدار طالبان در افغانستان, طالبان راکت هایی را به سوی بوداها آتش کرده , مواد منفجره ای در درون آنها منفجر نمودند. این مجسمه های عظیم در حدود 1500 سال بود که از بلندای بامیان بر این سرزمین می نگریستند. تاجران و مبلغان جاده ابریشم با باورها و اعتقاداتی متفاوت از این سرزمین عبور کردند. مامورین امپراطوری های بسیاری همچون مغول, صفویه, بریتانا و اتحادیه شوروی جاپای خونینی از خود بر جای گذاشتند. کشوری به نام افغانستان شکل گرفت. رژیم های بسیاری سربرآوردند, سقوط کردند و یا سرنگون شدند. و مجسمه های بودا همچنان نظاره گر بودند. اما طالبان مجسمه های بودا را فقط بت هایی غیر اسلامی پنداشتند, ارتدادی حک شده بر روی سنگ. آنها هرگز اهمیت ندادند که وحشی خوانده شوند, از انزوا نترسیدند. نابود کردن مجسمه ها به نوعی مارک باورها و اعتقاداتشان بر فرهنگ و تاریخ بود.

 

این اقدام همچنین اعمال قدرتی بود بر روی مردمی که سالها زیر نگاههای خیره مجسمه های بودا زیسته اند: هزاره ها, ساکنین منطقه ای دورافتاده در ارتفاعات مرکزی افغانستان معروف به هزاره جات – منطقه مرکزی این مردم- اگر چه کاملا به انتخاب خودشان نبوده است. با در بر گرفتن یک پنجم کل جمعیت کشور افغانستان, هزاره ها سال هاست که مارک بیگانه و رانده شده را خورده اند. آنها عموما شیعیان مسلمانی هستند که در کشوری با سلطه سنی مذهب زندگی میکنند. هزاره ها معروف به انسان های پر تلاشی هستند که با این وجود غالبا شغل های مورد دلخواهشان را ندارند. چهره آسیایی این مردم- چشم های کشیده, بینی کوچک و گونه های پهن- آنها را در طبقه پایین جامعه قرار داده است, چهره ای که یادآور دونیت آنها نسبت به دیگر اقوام است وبعضی آن را حقیقت می پندارند.

 

طالبان حاکم - اکثرا پشتون های قوم گرا و اهل تسنن- هزاره ها را به چشم ملحد, حیوان و ... می نگریستند: آنها چهره یک افغان را ندارند و مانند یک مسلمان نماز نمیخوانند. یکی از طالبان درباره قوم های غیر پشتون افغانستان چنین میگوید: " تاجیک به تاجیکستان میرود, ازبک به ازبکستان میرود و هزاره به گورستان" . و در حقیقت بعد از نابودی مجسمه های بودا, طالبان هزاره جات را محاصره کردند, قریه جات بسیاری به آتش کشاندند تا تمام مناطق مرکزی را غیر مسکونی سازند. از زمان شروع فصل پاییز, مردم هزاره در این فکر بودند که آیا خواهند توانست فصل زمستان را به سلامت پشت سر بگذارند.

 

شش سال پس از سقوط طالبان, هنوز آثار جراجت برسرزمین هزاره چات باقی مانده است. اما با این وجود, آنچه را که امروز در این سرزمین میبینی ده سال گذشته حتی تصور آن هم ممکن نبود.  

 

امروز, بامیان از امن ترین مناطق افغانستان محسوب میشود, تقریبا عاری از زمین های کشت تریاک که در مناطق دیگر به وفور یافت میشود. نظم سیاسی جدیدی براین سرزمین حکم فرماست. هزاره ها اکنون به دانشگاه دسترسی دارند, به پست های دولتی و دیگر جاده های رو به پیشرفت و ترقی که مدت مدیدی بود از آن محروم شده بودند. یکی از معاونین رئیس جمهور کشور هزاره است, و یک زن هزاره , تنها والی زن در این کشور است, اولین زنی که توانسته چنین موقعیتی را به دست آورد. پرفروش ترین رمان آمریکایی, بادبادک باز, شخصیت داستانی یک هزاره را به تصویر میکشد و یک هزاره واقعی برنده اولین "ستازه افغان" شده است.

همچنان که این کشور در تلاش است تا بعد از ده ها سال جنگ داخلی, خود را از نو بازسازی کند, بسیاری بر این باورند که هزاره جات در این زمینه میتواند بهترین الگو باشد, نه فقط برای هزاره ها که برای کل افغان ها.  اما گاه خاطرات تلخ گذشته و ناامیدی های امروز سایه شک بر چنین باور خوشبینانه ای می افکند: جاده هایی که هنوز تعمیر نشده, شورش گاه به گاه طالبان, و قیام تندروان اهل تسنن.

 

در حال حاضر پروژه بازسازی بودا در حال انجام است: هزاران خورده سنگ را تکه تکه جمع می کنند تا مجسمه های بودا را از نو بسازند. چیزی شبیه به این پروژه در میان خود هزاره ها در حال وقوع است: آنها نیز تلاش دارند تا گذشته شکسته و خرد شده شان را دوباره از نو جمع کرده بسازند, اما با یک تفاوت اساسی: برای بازسازی بودای تخریب شده تصاویری از بودای سالم اولیه وجود دارد. اما هزاره ها هیچ تصویری از گذشته خود ندارند که بر مبنای آن بتوانند آینده ای تهی از درد و عذاب را پیش بینی کنند.

 

" موسی شفق"  میخواهد در چنین آینده ای زندگی کند. وی جوانی 28 ساله است با موهای بلند سیاه و چهره ای هزاره که بی شباهت به بوداهای بامیان نیست. او بر دروازه دانشگاه کابل ایستاده است با بلوز قرمز, شلوار سیاه و عینک طبی. امروز کلاس درس تعطیل است. دو ماه دیگر, وی فارغ التحصیل خواهد شد که با توجه به بی ثباتی این کشور, موفقیتی بزرگ برای هر افغانی محسوب میشود. و چون شفق هزاره است, موفقیت وی حکایت از عصری نو دارد. شفق کاملا آماده است که با رتبه اول فارغ التحصیل شود چون تنها به این طریق است که میتواند حرفه ای را که همیشه در آرزوی آن بوده , تدریس در دانشگاه کابل, به دست آورد.

 

"میشل سمپل", مرد ایرلندی ریش قرمز, که به عنوان نماینده مخصوص اتحادیه اروپا در افغانستان خدمت میکند میگوید: هزاره ها جوانانی پر شور, پر تلاش و آینده نگر را به جامعه شان تحویل میدهند, جوانانی که همواره در پی فرصتهایی هستند که زاییده شرایط جدید افغانستان است. شفق در تاسیس مرکزی به نام " مرکز دیالوگ" همکاری نموده است, موسسه ای از دانشچویان هزاره با 150 نفر عضو فعال در این موسسه. این موسسه مجله ویژه خود را نشر میکند, سعی دارد وقایعی را که درجهت رشد و تقویت اصولی چون " پلورالیسم و اومانیسم" به ثبت رسیده , زنده نگاه دارد و برای نظارت بر برگزاری انتخابات, با موسسات حقوق بشر همکاری میکند.

"سمپل" این گروه را نشانی از پیدایش آگاهی های سیاسی در میان جوانان هزاره میداند.شفق میگوید:" ما پنجره ای رو به فرصت ها و موقعیت های جدید داریم اما نمیدانیم تا چه زمان این پنچره باز خواهد بود". این فرزند هزاره جات, پسری روستایی است که به شهری بزرگ آمده و پیشرفت خوبی نیز داشته است. پدر شفق در قریه شان در ورس, ولسوالی در جنوب بامیان, کشاورزی میکند. وهمچنین رستورانتی را در مرکز این ولسوالی اداره میکند. در ولسوالی ورس, بچه ها بنابر سنتشان خیلی زود ازدواج میکنند, در خانه همراه خانواده میمانند و در زمینهای کچالو, کشاوزی میکنند اما شفق چیزی بیش از این میخواست. شفق در ساعات بیکاری اش که به پدر کمک نمیکرد حریصانه به خواندن روی می آورد: رمان, تاریخ, فلسفه, ترجمه های آبراهام لینکن, جان لاک و آلبرت کامو.

 

همچنان که شفق بزرگ میشد, داستان های بسیاری از اجداد خود میشنید, اینکه مردمش از کجا آمده اند و چرا چهره شان اینگونه متفاوت از چهره های تاجیک و پشتون است. وی درمییابد که او و دیگر مردم هم قومش, در واقع فرزندان سربازان مغولی چنگیز خان هستند که در قرن سیزدهم به مرکز افغانستان تاختند,همانجا مستقر شدند و تمام ساکنین را به اسارت خود درآوردند, مردمانی مختلط از تمام نژادها و ... که چیزی غریب در طول جاده ابریشم نبود. وقتی مردم محل قیام کردند و پسر چنگیز را کشتند, مرد فاتح, بامیان رابا خاک یکسان کرد و بسیاری از ساکنین آن را از صحنه روزگار محو نمود و اینگونه انتقام خود را از قاتلین فرزندش گرفت. آنان که از این انتقام گیری جان سالم به در بردند با متجاوزین مغولی ازدواج کردند و هزاره بوجود آمد- پدیده ای ژنتیکی که باعث شد امروز چهره ظاهری این مردم اینگونه متفاوت از چهره های دیگر مردم افغانستان باشد.  

 

این اواخر, اقلیتی از مردم هزاره به رابطه ای که با چنگیز می یابند افتخار میکنند اما اغلب اوقات تبار و اصل ونسب این مردم بر ضد آنها استفاده شده است. برای بسیاری حکایت مدرن روز از دهه 1890 شروع میشود زمانی که "عبدالرحمان" ,پادشاه پشتون, قتل عام خونین ضد هزاره را در هزاره جات و بیرون از آن به راه انداخت. نیروهای عبدالرحمان که تعصب کورکورانه وطن پرستی شان آنها را بیش از پش تحریک کرده و با فتوای ملاهای اهل تسنن – که هزاره را کافر و بی دین میخواندند- کاملا مسلح شده بودند, هزاران هزاره را قتل عام کردند و هزاران تای دیگر راکه جان سالم به در برده بودند به بردگی گرفتند. جمعیت عظیم هزاره ها از سرزمینها پست کشاوزی به ارتفاعات مرکزی رانده شد. حاکمان بعد از عبدالرحمن, با توسل به زور و قانون هزاره ها را که از لحاظ روحی و جسمی محدود و محصور شده بودند, در همان ارتفاعات مرکزی نگاه داشتند.

روایاتی از تاریخ سیاه هزاره ها همچون میراثی فرهنگی از میان نسل های بسیاری گذشته و اینک بازبه خودشان رسیده است. حبیبه سرابی والی ولایت بامیان میگوید:" مردم هزاره شرم دارند که هویت واقعی شان را نشان دهند". محمد محقق, قوماندان سابق هزاره که بیشترین آراء را در انتخابات مجلس سال 2005 به دست آورد میگوید:" ما همچون الاغ بودیم که برای حمالی از این مکان به مکانی دیگر مورد استفاده قرار میگرفتیم."

شفیق در صنف دهم بود که طالبان در سال 1996 قدرت را به دست گرفتند و قول دادند که امنیت را به توده مردمی که از جنگ های قومی و نژادی خسته شده بودند بازگردانند.یک سال قبل, طالبان به طور وحشیانه ای "عبدالعلی مزاری" – رهبر دلسوزی که گاه پدر مردم هزاره خوانده میشد- را به قتل رساندند. وی در بینان گذاری " حزب وحدت اسلامی" تلاش بسیاری کرده بود تا از این طریق اختلافات بین هزاره ها را از بین ببرد. بعد از مرگ وی, حزب متلاشی شد و نیروهای طالبان درسرزمین هزاره جات نفوذ کردند.

 

شفق میگوید:" همراه پدرم بر روی زمین کار میکردم که ناگهان خواهرم دوید و گفت که طالبان همه جا هستند" مردم از بوجی هایشان پرچم سفید به نشان صلح درست کردند. رهبران محلی برای آرام کردن طالبان با آنها معامله میکردند. شفق کتابهایش را مخفی کرد.

 

جنگ زشتی بود: در ولایت بامیان, سربازان وحدت اسلامی امیدوار بودند که بتوانند مانع از تصرف بخش هایی از کشور به دست طالبان شوند. مکاتب بسته شد. محصولات همچنان بر روی زمین ماندند. خانواده ها به سوی ایران و یا تیپه های دیگر گریختند. طالبان هزاره جات را محاصره اقتصادی کردند. انبارهای مواد غذایی را در منطقه ایجاد کردند و این در حالی بود که بسیاری از گرسنگی رنج میبردند. در بامیان, خانواده های بسیاری در پی مکانی امن به غارهای بودا پناه بردند. در اوایل سال 2001, در سرمای وحشیانه هزاره جات, ترس و وحشت دامن گیر مردم یکولنگ شد. در هشتم ژانویه, طالبان مردان هزاره را در مرکز ولسوالی گرد هم جمع کردند. سید جوهر عمال, معلم یکی از قریه جات, میگوید:" مردم تصور میکردند که به دادگاه برده میشوند" اما فردا هشت صبح همه آنها کشته شدند. طالبان آنها را به صف کردند و در انظار عمومی به گلوله بستند. وقتی ریش سفیدان قریه از احوال این مردان جویا شدند آنها نیز به همین شکل به قتل رسیدند. و در نهایت, سازمان دیده بان حقوق بشر اعلام کرد که 170 نفر در 4 روز به دار آویخته شدند. محسن موی سفید , 55 ساله از مردم همین قریه که وی نیز دو برادر خود را به همین شکل از دست داده بود میگوید:" تنها دلیلش این بود که ما شیعه بودیم".

 

رهبران محلی از طالبان اجازه خواستند تا اجساد را دفن کنند. اجساد یخ زده باید با آب جوش از هم جدا میشدند. دو هفته بعد دوباره جنگ آغاز شد. طبق اعلام سازمان دیده بان حقوق بشر, نیروهای طالبان بیش از چهار هزار خانه , دکان و ساختمان های عمومی را آوار کردند. آنها تمام شهرهای ولایت بامیان را با خاک یکسان کردند. مردم قریه به سوی کوهستان گریختند و از همان بالا شاهد سوخته شدن خانه هایشان بودند.

 

بسیاری به ولسوالی ورس پناه آوردند جایی که خانواده شفق- مادر, پدر, و هفت کودک خرد- در تلاش برای یافتن غذا بودند. شفق دست از خواندن برداشت و شروع به درس دادن کرد. امروزمکاتب هزاره جات پر از معلمانی است که هنوز صنف دوازده شان را تمام نکرده اند. اما آرزوهای شفق کم کم محو می شد. او میگوید: " من چندان امیدوار نبودم چون فکر میکردم که طالبان 10 تا 20 سال دیگر اینجا خواهند بود" .

 

 تاخت و تاز طالبان در اوج خود بود وقتی که هواپیماها به ساختمان مرکز تجارت جهانی وساختمان پنتاگون برخورد کردند. بعد از این که نیروهای آمریکایی قدرت را از دست طالبان گرفتند, انتظاراتی تازه به وجود آمد. به ویژه هزاره ها به این باور رسیدند که با آزادی فاصله چندانی ندارند. سمپل میگوید:" من در روزهایی کار کردم که هزارها تصور میکردند به معنای واقعی کلمه با سیستم تبعیض و نژادپرستی مواجه هستند. اما حالا موضوع کاملا فرق کرده است."

 

اما هزاره هایی چون شفق نمیتوانند به راحتی به این لحظات اعتماد کنند. وی میگوید:" من آرزو دارم مکانی را بیابم که در آن همه جوانان به آرزوهای خود برسند. جایی که هم کلیسا باشد و هم معبد هندو. جایی که مذاهب دیگر هم وجود داشته باشد. این هدف پلورالیسم است. شفق آرزوی تدرس در دانشگاه کابل را دارد و دوست دارد هنگام بازگشت به خانه اش با دختر مورد علاقه اش که سید است ازدواج کند. خانواده های سید دخترشان را به پسران هزاره نمی دهند ولی شاید در این عصر جدید, چندان غیر ممکن نباشد.

 

از بلندای آسمان

منطقه هزاره جات, دارای چشم اندازها و مناظر بسیار زیبا و متحیر کننده ای است. دره های ارغوانی اطراف بامیان, آبهای آبی بند امیرو قله های سر به فلک کشیده ای که از کوههای نزدیک ولسوالی ورس برخاسته اند. اما بر روی زمین حکایت دیگری است. برای کسانی که اینجا زندگی میکنند این سرزمین سرزمینی سخت و دشوار است با خاطراتی تلخ که مردم این سرزمین بایستی زندگی خود را از میان آنها بیرون بکشند.

 

زمستان هزاره جات, اگر شروع شود شش ماه ادامه دارد. جاده های برف زده بامیان برای وسایل نقلیه حتی با زنجیر تایر صعب العبور میشوند. و کوههای بلند, راههای ارتباطی ولسوالی ها را می بندد. با وجود تمام قولهایی که از طرف دولت و تمویل کنندگان بین المللی برای ساختن جاده بامیان-کابل و بامیان-یکولنگ داده شده است, همچنان بسیاری از آنها راه هایی مناسب برای قاطر و الاغ باقی مانده اند. در زمستان بسیاری از زنان در هنگام زایمان جانشان را از دست میدهند چرا که کمک به موقع دریافت نمیکنند. حتی در بهترین شرایط آب و هوایی, کشاورزان نمیتوانند محصولات خود را به بازار برسانند. "کریس ایتن" از بنیاد آقا خان میگوید" ما سعی کردیم که هندوانه ها و هلوها رابه بازار برسانیم ولی هنگامی که به بازار رسیدیم آنچه که داشتیم آب هندوانه و آب هلو بود."

 

محمد اکبر یک کشاورز هزاره است که در لرچه منطقه ای در غرب یکولنگ زندگی میکند. در سراشیبی بالای یک رودخانه باریک, خانه های کاهگلی به هم چسبیده قرار دارند. این خانه ها چزء همان خانه هایی است که در دوره طالبان سوزانده شدند. در لرچه هر مردی میتواند دقیقا کوهی را که با خانواده خود به آن گریخته بود به شما نشان دهد و برایتان ازآن سفرهای سخت و طاقت فرسایی بگوید که مجبور بودند از میان انبوه برف ها بگذرند وهر آنچه را که میتوانستند با خود به سوی کوهها حمل کنند. امروز, بسیاری از آن خانه های سوخته و تخریب شده دوباره از نو بازسازی شده اند. مردم قریه همچنین مقداری پول چمع کردند و در قریه شان مسجدی نو ساختند. مردم پول زیادی ندارند ولی ریش سفیدان قریه آنها را قانع میکنند که نباید تریاک بکارند. اکبر می گوید:" این کار حرام است."

 

همین طور که در بهار گذشته برف ها آب میشدند, بعضی مناطق دچار سیلاب های شدید و خطرناکی شدند. اما اکبر- و در واقع تمام هزاره جات- امیدوار بودند که این سیلاب ها نشان از پایان قحطی و خشکسالی باشد که بسیاری از خانواده ها را در چند سال اخیر مجبور به فروش حیواناتشان کرده بود.درآخرین ساعات یک روز بهاری, اکبر قطعه زمین کوچکش را در بیرون از قریه که درآن گندم کاشته بود آبیاری میکرد. تمام دره را قطعات زمینی شبیه به قطعه زمین اکبر با محصولات گندم, کچالو و علوفه پر کرده بود. نزدیکترین جاده در آنسوی رودخانه بود. پلی را که از این سوی رودخانه به آن سوی رودخانه برای دسترسی به جاده ساخته بودند در اثر سیلاب از بین رفته بود. سه الوار چوب به شکل پل روی رودخانه گذاشته شده بود . پدرمادرها بچه هایشان را کول میکردند و از این شبه پل میگذراندند تا به مکتب بروند. در این دهکده کوچک و در سرتاسر هزاره جات, تعلیم و تربیه یک اولویت است. پدرمادرها در این منطقه خیلی بیشتر از جاهای دیگر این کشور دوست دارند که فرزندانشان درس بخوانند حتی اگر مکتب, یک خیمه و یا ساختمانی بدون در و پنجره باشد, حتی اگر معلمان تحصیلات کامل نداشته باشند.حسین علی در غاری در بامیان زندگی میکند جایی که خانواده اش روی تختخواب های نازک و باریک میخوابند و دیوارهایش از دود سیاه شده است . بچه های حسین علی میتوانند کار کنند و پول خوبی به دست آورند اما او دوست دارد که بچه هایش درس بخوانند. او میگوید:" من دیگر پیر شده ام. از من گذشته است اما بچه هایم باید چیزی یاد بگیرند."

 

در سال های اخیر, مدارس زیادی به کمک تیم بازسازی ولایتی و دیگر نمایندگان از سایر ارگان ها در منطقه هزاره جات ساخته شد. در ولایت دایکوندی, تعدادی از نوجوانان میگفتند که جوانان در اینجا ازدواج نمیکنند مگر اینکه تحصیلات خود را تمام کرده باشند. بیشتر از یک سوم کسانی که در آزمون ورودی دانشگاه شرکت میکنند از دانش آموزان هزاره هستند. و این تعداد هر روز بیشتر میشود. ریحانه آزاد یکی از اعضای شورای ولسوالی در دایکوندی می گوید:" اینجا دختران به مکتب میروند. آنها هم باورهای خود را دارند و هم آزادی خود را" .

شاید روزگاری این دانه ها به بار بنشیندد و تمام کشور از آنها درس بگیرند. اما در حال حاضر خانواده ها باید در پی نگرانی های خود باشند. که عمدتا به این مفهوم است که باید جایی بروند که کار وجود داشته باشد. در این قریه و آن قریه شما زنهایی را می بینید _ در حالی که دامن های بلند, بلوز و روسری های آبی, سبز و قرمز پوشیده اند_ که برفهای پشت بامشان را پارو میکنند یا روی زمینهایشان به تنهایی کارمیکنند, چون مردهایشان به شکل روز مزد در پاکستان, ایران, هرات و یا کابل کار میکنند. این وضعیت هم برای مردانی که میروند و هم برای زنانی که میمانند سخت و طاقت فرساست. اما گاه خو کردن به یک مکان به مفهوم یافتن مکانی جدید است.

برای بسیاری این مکان جدید شهر کابل است, جایی که %40 از ساکنین آن در حال حاضر هزاره هستند. در خیابان های اطراف قسمت غرب کابل, شما بچه های هزاره را میبینید که یونیفرم مخصوص پوشیده به مکتب میروند. فروشندگان هزاره را میبینید که دکان های خود را باز کرده اند و خیاط های هزاره که مشغول کار شده اند. "حسین یاسا" سردبیر روزنامه “daily outlook” می نویسد که هزاره ها اکنون ایستگاههای تلویزیونی مخصوص به خود دارند, صاحب روزنامه هستند و مدارس و مساجد مخصوص شیعه را دردست ساخت دارند. یاسا میگوید:" طبقه متوسط هزاره ها به سرعت رشد میکنند"

 

اما با این وجود از حاشیه که بنگری, بخش عظیمی از جمعیت هزاره ها کارگران ساده ای هستند که در غرب کابل_ دشت برچی, و شینداول – زندگی میکنند که نه دسترسی به برق دارند و نه آب تمیز.

نعمت الله ابراهیمی ازکارمندان مدرسه اقتصاد میگوید" شما در مورد زاغه ها صحبت میکنید."

هر روز, کراچی رانهای هزاره در خیابان ها سرگردان برای یافتن کار هستند. در زمستان, بهار, تابستان , پاییز, اول صبح, پایان روز, همچنان منتظر هستند تا شاید کسی بیاید و کراچی آنهارا برای حمل الوار, سامان آلات, بوجی های گندم ,قوطی های روغن و ظرف و ظروف مراسم عروسی کرایه کند.

پهلوان, بابا و اسدالله سه تن از مردانی هستند که همین کار را انجام میدهند چون چاره ای ندارند, چون کار دیگری بلد نیستند. آنها تصور میکنند که هیچ کس آنها را نمیبند اما نمیدانند که آنها چهره عمومی یک هزاره در کابل هستند و کارهایی انجام میدهند که هیچ کس دوست ندارد انجام دهد.

در یک روز خوب, آنها 200 تا 250 روپیه کار میکننند, اما نمیتوانند زیاد روی این روزهای خوب حساب کنند. پهلوان که یک کشتی گیر است, سی سال سن دارد و از سن هفت سالگی کار میکند. وی میگوید:" ما هر روز از صبح تا شب با کراچی هایمان می نشینیم و منتظر می مانیم". ذولفقار عظیمی که همان "بابا" است شصت و هفت سال سن دارد ویکی از انگشتان خود را از دست داده است. وی میگوید:" من در زندگی ام یک لحظه خوش ندیده ام" . اسدالله جوان ترین آنهاست, جوانی آرام و زیبا که سراپا خاکی شده است. او به تازگی از ایران برگشته است. جوانی لاغر اما چالاک. وی که در حدود بیست سال سن دارد میگوید که قبلا  هنرمند بوده و حالا با این کراچی کار میکند.

اولین کار امروز از مردی است که میخواهد 20 بوجی پلاستر به یک محل کار ببرد. پهلوان در جای دیگری سرگردان است بنابراین بابا و اسدالله بوجی ها را که هر کدام 77 پوند است روی کراچی میگذارند. هر دو مرد با هم میله های کراچی را گرفته و باری را که حدود 1500 پوند وزن دارد درمیان بوغ و سرو صداهای موترها میکشند. سی دقیقه بعد با مسافتی حدود هفتصد یارد دورتربه داخل انباری ها میپیچند, درحالی که به شدت عرق کرده اند و نفس نفس میزنند به محل مورد نظر نزدیک میشوند. سی قدم آخر باید بارها را روی پشت خود حمل کنند. بابا یک بوجی را پشت کرده  با کمرخمیده و سر پایین, بوجی را با یک دست نگاه داشته, پودر سفید بر روی لباسهایش میریزد. ده دقیقه دیگر و بالاخره کارشان تمام میشود. بابا و اسدالله $1.20 میگیرند که باید بین خود تقسیم کنند.

بابا میگوید:" وضعیت مرا در این سن و سال میبینی!" و سرش را برمیگرداند طوری که خداحافظی اش را میبینم. قوطی نصوارش را بیرون میکشد و مقداری داخل دهانش میگذارد قبل از آنکه منتظر کار بعدی بماند.

 

بعضی ناظرین بر این باورند که چهره متفاوت هزاره باعث شده است که آرزوی اتحاد و دموکراسی در این کشور به رویایی دست نیافتنی بدل شود. ابراهیمی میگوید:" من فکر میکنم حس قوم گرایی هزاره ها در کابل بیشتر از مناطق هزاره جات است چون آنها در کابل هر روز تفاوت بین هزاره و غیر هزاره را در زندگی روزمره شان تجربه میکنند." سیما ثمر رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر نیز موافق است. وی اضافه میکند: " هزاره ها بیشتر از هر کس دیگری آمادگی پذیرش دموکراسی را دارند چرا که بیشتر از هر مردم دیگری زجر کشیده اند. آنها با همه وجود درد تبعیض را چشیده اند. آنها واقعا در پی برابری و عدالت اجتماعی هستند."

 

اگردر ماه می گذشته, بوداها همچنان قد برافراشته بودند میتوانستند جوانی را ببینند که در خیابان بامیان قدم می زند, خیابان آسفالت نشده ناهمواری که در دو طرف آن دکان های زیادی به چشم میخورد و دکان هایی که در آنها روغن, داروهای پزشکی و سامان آلات ساختمانی به فروش میرسد. تابلوی بزرگی که تصویر مزاری, رهبر شهید هزاره , را در خود دارد در دامنه کوهی نصب شده است. موسی شفق به خانه اش باز گشته است. او نتوانسته است شغلی را که دوست داشت در دانشگاه کابل به دست آورد. او میگوید:" اگر من بخواهم در افغانستان زندگی کنم تنها جایی که میتوانم بمانم کابل است." مدارک تحصیلی درخشانش چنین امری را ممکن میسازد. موسی رضایی یکی از مشاورین وزارت تحصیلات عالیه میگوید" شفق از دانشجویان بسیار باهوش و پرتلاش دانشگاه بود. او باید در دانشگاه استخدام میشد." اما تعصبات علیه هزارها همچنان در دانشگاه وجود دارد. استادان متعصب پشتون و از آن میان کسانی که هزاره ها را متهم به وحشی گری میکنند همچنان افراد پرنفوذ و قدرتمند دانشگاه هستند. سید عسکر موسی نویسنده " هزاره های افغانستان" میگوید که این تبعیضات به میزان بسیار کمی تغییر کرده است. وی اضافه میکند در بامیان" دو تغییر وجود دارد. دو بودا وجود داشت که اینک وجود ندارند."

 

شفق خبر بد دیگری هم دارد: او نمیتواند با دختر مورد علاقه اش در ورس ازدواج کند. شفق میگوید" من او را دوست دارم و او هم مرا دوست دارد ولی وقتی مادرم را به خواستگاری اش فرستادم پدرش قبول نکرد چون من یک هزاره هستم."

حالا شفق تنهاست. به هزاره جات بازگشته و در دانشگاه بامیان جایی که همه هزاره هستند درس میدهد. استادان دانشگاه هم مثل شاگردانشان, پر شور, پر انرژی , با هوش و البته کمی هم بیمناک هستند.از زمان بازگشایی در سال 2004, این دانشگاه همچنان پیشرفت داشته است. آنسوی دروازه دانشگاه, حیات گردو خاک گرفته ایست با دختران و پسرانی کتاب به دست که به سمت کلاس هایشان میروند. تابلوی در ورودی دانشگاه به سه زبان نوشته شده است,- به زبان انگلیسی و دری که رایج ترین زبان کشور افغانستان است و بعد به زبان پشتو که زبان پشتون هاست با فرمتی بزرگتر از دو زبان دیگر.

شفق تاریخ افغانستان را در دوره روشنگری و انقلاب صنعتی درس میدهد. او نظریات جان لاک و آبراهام لینکون را توضیح میدهد. در مورد آزادیخواهی و دموکراسی حرف میزند. معاش شفق 2000 روپیه در ماه است.

 

بعد از تمام این امیدها و قول های داده شده, هزاره ها احساس میکنند که دولت جدید آنها را کاملا از یاد برده است, دولتی که تحت حکومت یک رئیس جمهور پشتون است. درمنطقه هزاره جات که راه میروی این سوال همچنان طنین اندازمیشود: چرا در منطقه ای که امن است, منطقه ای که دولت را حمایت میکند, منطقه ای که فساد چندان دامن گیر نیست, منطقه ای که در آن زنان در زندگی اجتماعی خود نقش دارند, منطقه ای که تریاک تولید نمیکند, توسعه , پیشرفت و منفعت چندانی به چشم نمیخورد؟ چندان غیر عادی نیست اگر گاهی از کشاورزان بشنوی که در فکر کاشت تریاک و فروش آن در بازارهای هروئین هستند و یا حتی گاه خشونت های کوچکی را به وجود می آورند. چون آنها فکر میکنند که شاید به این طریق بتوانند توجه دولت را جلب کنند.

هزاره جات میتواند الگوی خوبی باشد با این وجود زمان زیادی گذشته است. در حال حاضر, شورش طالبانی که این اواخر رهبران هزاره را در ولسوالی های مختلف  مورد هدف حمله قرار داده اند, خاطرات تلخی را برای هزارها یادآورمیشود. محسن موی سفید از قریه کته خانه میگوید" هر بار که خبری ازرادیو در مورد طالبان میشنویم چار ستون بدنمان میلرزد" .

 

شاید نسل جدید افغان ها بتوانند این مردم را به جایی فراتر از جنگ و جنگ سالاری و جهاد هدایت کنند. که بیشتر آن مربوط به این است که آیا طالبان همچنان رشد خواهند کرد, آیا جوامع بین المللی علاقه خود را برای نجات این مردم از دست خواهند داد, آیا تنش بین ایران و آمریکا تاثیر معکوس بر روی هزاره ها خواهد داشت. به هر حال, هر آنچه که رخ دهد, موضوع چیزی فراتر از سرنوشت هزاره هاست.  

 

همان طور که "دان تری" مردی  آمریکایی که بیش از 30 سال در افغانستان زندگی کرده است میگوید: "هرآنچه که برای هزاره ها رخ دهد قصه تمام این مردم است, قصه تمام این سرزمین, قصه تک تک این آدمها"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط شفايي  | 

پس از سقوط رژيم وحشتناک طالبان که بدون قانون بر افغانستان حکومت رانده و دست به کشتارهای سرخودانه مي زد، تحولات و تغييرات مثبتي در کشور ما پديد آمدند که در مجموع زندگي در سايه قانون را نويد داده و باعث اميدواری مردم گرديد. يکي از مهمترين تغييرات پيش آمده، تنفيذ قانون اساسي جديد افغانستان است که طبق آن آزادي انديشه، بيان و قلم تضمين شده و دولت متعهد به رعايت حقوق بشر و آزاديهای اساسي مي باشد. بر اساس قانون اساسي افغانستان و همچنين مطابق به قوانين و ميثاقهای بين المللي که افغانستان آنها را امضا نموده و متعهد به رعايت شان گرديده است، دولت مکلف به حمايت و پاسداری از ارزشهای دموکراتيک و آزاديهای اساسي مي باشد. لذا دولت بعنوان مجری قانون نبايد به کساني که در صدد سرکوب آزاديهای اساسي اند اجازه دهد تا با اقدامات شان، قانون اساسي کشور را نقض کنند.

 

متاسفانه در قوای سه گانه ای افغانستان کساني جا گرفته اند که انديشه ای بنيادگرايي طالباني داشته و بر خلاف قانون اساسي، صد راه توسعه افغانستان مي شوند. اين جماعت آزمايش شده که متاسفانه تعداد شان نيز کم نيست، در خلال فروپاشي حکومت طالبان از فرصت پيش آمده استفاده کرده وخود را بر شاهرکهای حياتي کشور مسلط ساختند و برای فريب مردم جامه ای دموکراسي برتن کردند. دلايل ضعف دولت نيز عمدتا همين گروه است که شعارهايشان با عملکردها و اعتقاداتشان کاملا فرق دارند.

 

يکي از مهمترين نشانه های  يک جامعه ی دموکراتيک وجود آزاديهای اساسي است.  جامعه ای که در آن هر کس بتواند آزادانه نظرات و افکار خويش را بيان کند. در چنين فضای باز است که  نظرات و افکار موافق و مخالف باهم بر خورد کرده و در نتيجه غنای فرهنگي را به ارمغان مي آورند.

 

در اين زمينه اين نگراني وجود دارد که دولت افغانستان خود قانون اساسي را ناديده گرفته و راه سرکوب و محدود ساختن آزاديهای اساسي را آنهم به شيوه های خشن در پيش بگيرد. صدور حکم اعدام برای يک جواني که صرفا چند تکه کاغذ را از